تنظیم متن از محسن حیدری
اشاره: شبکه سوم سیما در بهمن ماه 1386 در قالب یک ویژه برنامه به نام محرمانه، در گفتگو با شخصیت ها و مسئولان ارشد کشور، خاطرات آنها از دوران مبارزه را به تصویر کشید. نوشتار حاضر متن کامل گفتگوی یکی از اعضای فعال و مؤثر منصورون با ویژه برنامه محرمانه شبکه سوم سیما است:
محرمانه : سردار سرلشگر غلامعلی رشید؛ مسئول عملیات و مسئول اطلاعات سپاه دزفول، جانشین ستاد عملیات جنوب، فرمانده قرارگاه فتح در عملیات بیت المقدس، مسئول عملیات قرارگاه مرکزی سپاه، معاون اطلاعات و عملیات ستاد کل نیروهای مسلح، جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح. خسته نباشید. خوش آمدید به محرمانه امشب. دکتر غلامعلی رشید: خیلی متشکرم.
محرمانه: آقای رشید، لطف کنید خودتان را برای ما معرفی کنید. سن، محل تولد و حتی سطح تحصیلات تان.
دکترغلامعلی رشید: غلامعلی رشید هستم. متولد 1332 در شهرستان دزفول. در یک خانواده مذهبی و سنتی و بسیار فقیر به دنیا آمدم. به یادم هست که در اوج فقر به سر می بردیم و حتی در زمانه ای که اجاره نشینی زیاد مرسوم نبود، در یک منزل اجاره ای ساکن بودیم. تحصیلات ابتدایی و متوسطه خودم را در همان شهر ادامه دادم. به ششم متوسطه که رسیدم – یعنی همان سالی که باید دیگر دیپلم می گرفتیم – در همان روزهای اول سال تحصیلی در مهر ماه 1350 به همراه دوستانم دستگیر شدم. از اینجا دیگر امکان تحصیل از من سلب شد تا سال 1370. یعنی یک وقفه 20 ساله در درس خواندن من اتفاق افتاد. البته من بعد از آزادی از زندان در سال 1351 موفق به گرفتن دیپلم شدم. در امتحانات شهریور ماه 1351 شرکت کردم و قبول شدم ولی دیگر ادامه تحصیل بعد از دیپلم میسر نبود چون بعد از آزادی از زندان هم به مبارزات ادامه دادم و با جدی تر شدن تعقیب ساواک شاه، مخفی شدم. تا این که در سال 1355 مجدداً دستگیر شدم و در زندان بودم تا رسیدیم به پیروزی انقلاب اسلامی و بعدش هم جنگ تحمیلی شروع شد. در سال 1369 کنکور دادم و در رشته جغرافیای سیاسی در دانشگاه تهران، مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد را طی کردم. و بعد، از فرمانده معظم کل قوا اجازه گرفتم و برای دوره دکتری به دانشگاه تربیت مدرس رفتم و در شهریور 1386 موفق به اخذ درجه دکتری شدم. البته آن 20 سالی که در درس خواندن من وقفه افتاد - حقیقتاً با توجه به آن معرفت و فهم و درکی که خداوند از سر لطفش به ما عنایت کرد - حتی می توانم ادعا کنم که بیش از یک دوره دکتری بود.
محرمانه: آقای رشید، چرا انقلاب کردید؟ این سؤالی است که از همه مهمان ها می پرسیم چون برای جوان ها مهم است.
دکتر غلامعلی رشید: من فکر می کنم پاسخ این سؤال را هم حضرت امام (ره) بیان کرده اند و هم خیلی از مبارزین. در حقیقت، رژیمی که قبل از انقلاب حاکم بود، یک رژیم قانونی نبود. هر دو شاه رژیم پهلوی – هم پدر و هم پسر – با کودتا بر سر کار آمده بودند. اولی با کودتای 1299 و دومی هم بعد فرارش از ایران با کودتای 28 مرداد 32 برگردانده شد. یعنی مردم حقیقتاً هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خود و رقم زدن حاکمیتی که در کشورشان بود، نداشتند. یک رژیم استبدادی و البته وابسته حاکم بود. چیزی که ما را به شدت رنج می داد، وابستگی رژیم شاه به امریکایی ها بود که به خصوص بعد از کودتای 28 مرداد 32 ایجاد شد. از این مقطع به بعد، امریکایی ها حضور کامل و تمام عیاری در دستگاه های دفاعی، امنیتی، اقتصادی و سیاسی ایران داشتند و مردم روز به روز احساس می کردند این رژیم دارد از فرهنگ ملت ایران فاصله می گیرد و یک رژیم کاملاً وابسته است که مردمش هیچ نقشی در تعیین سرنوشت شان ندارند. در حقیقت خاندان پهلوی یک خانواده هزار فامیل بودند که عملکرد بسیار غارتگرانه ای هم نسبت به اموال مردم و بیت المال داشتند. از همه مهم تر و آزار دهنده تر، روند حرکت این رژیم نسبت به اسلام و تشیع بود. از این رنج می بردیم که چرا این رژیم هیچ نسبتی با اسلام و تشیع و راه نورانی ائمه (علیهم السلام) ندارد.
محرمانه: در صورتی که ادعایش را داشت. دکتر غلامعلی رشید: بله، ادعای آن را داشت ولی علائمی از آن بروز داده نمی شد به جز این که مثلاً هر از گاهی به حرم امام رضا (ع) می رفتند و یک زیارتی می کردند و در تلویزیون
”
آرام آرام که به جشن های 2500 ساله شاه رسیدیم، تبلیغات رادیو، تلویزیون و مطبوعات رژیم شدت گرفت و ما هم از این طرف آمدیم به شیخ متوسل شدیم که باید اجازه بدهی ما وارد فاز مبارزه نظامی شویم.“
نشان می دادند. به غیر از این هیچ نمودی نداشت. تلویزیون رژیم، رسانه های رژیم، مطبوعات رژیم و انبوه تبلیغاتی که او می کرد تماماً در جهت عکس فرهنگ اسلام و تشیع بود و ما را به سمت یک فرهنگ بیگانه می برد. یعنی مشخصه رژیم شاه این بود که مبتنی بر یک فرهنگ بیگانه بود.
محرمانه: سردار، شما از چه زمانی با حضرت امام (ره) آشنا شدید؟ دکتر غلامعلی رشید: من مثل خیلی از جوان ها، امام (ره) را تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی ندیده بودم ولی عاشق امام (ره) بودیم. در سال 48 و 49 که در مساجد دزفول در جلسات قرآن شرکت می کردیم، کم و بیش نامی از امام (ره) به عنوان آیت الله خمینی مطرح بود؛ مرجع تقلیدی که قیام 15 خرداد 42 را آفریده و بعد از آن تبعید شده و الآن در عراق است. یک عکسی هم از ایشان در سطح جلسات مذهبی شهر وجود داشت که خیلی پنهانی و با روابط بسیار مخفیانه ای به همدیگر نشان می دادند.
بعد از مدتی در سال 1348 که با شهید شیخ عبدالحسین سبحانی آشنا شدم، ایشان از اقتدار امام (ره)، از اندیشه های امام (ره)، از فقه امام (ره)، از قدرت درک و فهم امام (ره) برای ما زیاد صحبت می کرد و ما هم مثل خیلی از سرباز های امام (ره)، عاشق امام (ره) شدیم در حالی که خود امام (ره) را هرگز ندیده بودیم. اولین بار بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، من هم مثل سایر مردم، در همین ملاقات های عمومی شرکت کردم و امام (ره) را دیدم.
اولین باری که موفق شدم از نزدیک دست امام (ره) را بوسیدم و زیارتش کردم و یک گزارش پنج دقیقه ای دادم، در تیر ماه 1360 بود. بعد از عزل و فرار بنی صدر، یک عملیات در جبهه های جنوب در منطقه دارخوین انجام شد. شور و شعفی که نیروهای انقلاب از عزل بنی صدر داشتند، به حدی زیاد بود که این عملیات را – که 48 ساعت بعد از عزل بنی صدر و در 23 خرداد 1360 انجام شد – به نام عملیات «فرمانده کل قوا، امام روح خدا، خمینی» نامگذاری کردیم. 2 کیلومتر پیشروی داشتیم و به سمت آن پل های شرق کارون در منطقه شمال آبادان حرکت کردیم در شرایطی که شهر در محاصره دشمن بود. به همراه جمعی از مسئولین عملیات به تهران آمدم. اعضای شورای فرماندهی سپاه هم بودند. شورای فرماندهی به من گفتند شما یک گزارش پنج دقیقه ای خدمت امام (ره) بدهید. من داشتم صحبت می کردم و با لهجه خوزستانی خودم گفتم «آبودان». گفتم ان شاء الله به زودی «آبودان» را آزاد می کنیم. امام (ره) بلافاصله فرمودند: چی؟! . تصحیح کردم و گفتم آبادان. بعد، امام (ره) سرشان را به علامت تأیید تکان داد که یعنی حالا درست شد. و من ادامه گزارش را دادم. اینجا بود که اولین بار امام (ره) را از نزدیک دیدم و دست ایشان را بوسیدم.
محرمانه: اولین باری که دستگیر شدید، کجا بود؟ دکتر غلامعلی رشید: در شهریور 1350 دستگیر شدم. هنوز سنم به 18 سال کامل نمی رسید. در حقیقت در سال 1348 که به همراه یکی از دوستان خودم به نام عیدی فعال در جلسات قرائت قرآن یکی از مساجد محلات جنوب غربی دزفول به نام مسجد صاحب الزمان (عج) فعالیت می کردیم، به طور جدی درگیر مقابله با افکار ضد اسلامی شدیم. کتاب فیلسوف نماها اثر آیت الله مکارم شیرازی را هم خوانده بودیم و برای بحث با کسانی که افکار ضد اسلامی داشتند، مجهز بودیم. همزمان، از وجود شخصیت دیگری به نام آقای عزیز صفری – که بعداً از عناصر شاخص گروه منصورون بود و شهید شد - هم اطلاع داشتیم. به ایشان مراجعه کردیم که به ما در مبارزه با افکار ضد اسلامی کمک کند. ایشان وقتی ما را ارزیابی کرد، گفت من باید شما را با شیخ عبدالحسین سبحانی آشنا کنم. من 17 سالم بود. یک روز دست من را گرفت و دو نفری در مدرسه آیت الله معزی دزفول، خدمت شیخ عبدالحسین سبحانی رسیدیم که یک روحانی جوان 28 ساله بود. من را معرفی کرد و آشنا شدیم. ایشان کتاب دیگری به نام برهان قران به من معرفی کرد که نثرش خیلی سنگین تر از فیلسوف نماها بود.
کم کم حلقه دوستان در سال 1349 تکمیل شد و ما یک گروه زیرزمینی تشکیل دادیم. در گروه های اسلامی قبل از انقلاب، مبارزه سه وجه اساسی داشت: وجه اول، مبارزه سیاسی نظامی برای سرنگونی رژیم شاه با هدف تشکیل حکومت اسلامی و اجرای احکام الهی بود. وجه دوم، مبارزه با افکار ضد اسلامی مثل افکار کمونیستی و سایر افکار انحرافی بود. وجه سوم، مبارزه با نفس یا مبارزه با امیال نفسانی بود. چون گروه های مبارز اسلامی عقیده داشتند یک چریک مسلمان باید بابصیرت، با ایمان و قوی باشد که زیر شکنجه دوام بیاورد. این هر سه وجه مبارزه در گروه های اسلامی، قوی بود. به معنای واقعی کلمه پناه می بردیم به قرآن و نهج البلاغه و مفاتیح الجنان و حتماً هفته ای دو روز را روزه می
”
ما معتقد بودیم باید در شب جشن های 2500 ساله، ده مرکز دولتی را منفجر کنیم. شب جشن ها رسید ولی ما دو تا کار بیشتر نتوانستیم انجام بدهیم. با این حال، آن شب حدود ده انفجار اتفاق افتاد“
گرفتیم و می گفتیم این توصیه امام (ره) است. خواندن کتاب های اخلاقی مثل معراج السعاده مرحوم ملا احمد نراقی در حد یک امر واجب مطرح بود. کتابی بود که به لحاظ اخلاقی، تأثیرات عمیقی روی یک جوان داشت.
به این ترتیب گروه خودمان را شکل دادیم. آرام آرام که به جشن های 2500 ساله شاه رسیدیم، تبلیغات رادیو، تلویزیون و مطبوعات رژیم شدت گرفت و ما هم از این طرف آمدیم به شیخ متوسل شدیم که باید اجازه بدهی ما وارد فاز مبارزه نظامی شویم. ایشان درک و فهم بسیار بالایی داشت. گرفتار آن التهاب و هیجان طلبی ما نشد. گفت ما که الان عددی نیستیم. هفت نفریم. کسی که می خواهد مبارزه مسلحانه کند، باید گروهی داشته باشد که از میان اعضای آن گروه حداقل سه تیم عملیاتی شش نفره تشکیل شود. گفتیم نه، ما اصرار داریم. گفت من اجازه می دهم ولی بعید است بعداً اجازه عمل بدهم. حالا شما بروید عُده ای را که می خواهید، فراهم کنید. ما رفتیم مواد منفجره و سلاح را خریدیم. یک دستگاه تایپ یا استانسیل هم لازم بود که از یکی از مراکز دولتی ربودیم.
محرمانه: مواد منفجره را از کجا تهیه کردید؟ دکتر غلامعلی رشید: در دزفول به محلات قدیم مراجعه کردیم که برای شکار ماهی، از دینامیت استفاده می کردند. ما چون کنار رودخانه دز زندگی می کردیم، ماهیگیرهای این طوری در اطرافمان وجود داشتند. به اینها مراجعه کردیم که لطف کردند و مواد منفجره به حد کافی و یکی دو قبضه اسلحه را به ما دادند. بعد، آمدیم اینها را امتحان کردیم. منتها شیخ برای اجرای عملیات مسلحانه مقاومت می کرد. ما معتقد بودیم باید در شب جشن های 2500 ساله، ده مرکز دولتی را منفجر کنیم. شب جشن ها رسید ولی ما دو تا کار بیشتر نتوانستیم انجام بدهیم. با این حال، آن شب حدود ده انفجار اتفاق افتاد. چند روز بعد به دلیل اشتباهاتی که داشتیم، لو رفتیم و تمامی نفرات گروه دستگیر شدیم. این اولین دستگیری ما بود که توسط ساواک دزفول بود.
دزفول یک ساواک قوی داشت که ناظر بر شهرستان های شوشتر، اندیمشک و شوش هم بود. اولین سیلی که من خوردم از رئیس ساواک دزفول به نام سرهنگ افراسیابی بود. خیلی هم قوی هیکل و درشت اندام بود. شکنجه شروع شد.
سه نفر در اتاق شکنجه بودند. بعداً هم که در سال 55 در اصفهان دستگیر شدیم و ما را به همین زندان کمیته مشترک به اصطلاح ضد خرابکاری تهران (همین موزه عبرت فعلی) آوردند، باز هم تعداد شکنجه گرهای توی اتاق، سه نفر بود.
در دزفول یک نفر به نام کشاورز بود که حرکاتش قدری با کلاس تر از بقیه شکنجه گرها بود. می نشست. اهل تحلیل بود. به نقشه ایران که روی دیوار پشت سرش بود، اشاره می کرد و می گفت: توی این سرزمین پهناور، یک پرنده، یک گنجشک اگر پر بزند، دستگاه اطلاعات و امنیت کشور شاه می فهمد و اطلاعاتش را به دست می آورد. شما که جای خود دارید. ما می دانستیم شما چه می کردید ولی گذاشتیم سر فرصت شما را دستگیر کنیم. حالا البته دروغ می گفت.
نفر دیگری به نام رباطی بود که شکنجه می داد و شلاق دستش بود. یک نفر دیگر هم کمک رباطی بود که هیکل درشتی داشت. اگر می خواستند به اصطلاح دستبند قپانی بزنند، او دست های ما را می بست. دستبند قپانی یکی از راه های شکنجه بود. همین شکنجه گر سوم، دو دست زندانی را از پشت سر می آورد، زانو را پشت ستون فقرات ما می گذاشت و فشار می داد، دست ها به هم می رسید و دستبند فلزی را نصب می کرد. در ابتدا آدم احساس می کرد که خب، طوری نیست، تحمل می کنم. ولی واقعاً بعد از یک ربع ساعت، ناله آدم بلند می شد و تحملش فوق العاده مشکل بود. دستبند می زدند و می انداختند توی اتاق و رها می کردند تا چهار ساعت و بعدش هم تازه می آمدند و می کتک زدند. این سه نفر، شکنجه می کردند.
به دلایلی که بعداً عرض می کنم، ساواک دزفول شکنجه های طولانی به ما دادند. بعد از دو هفته که به اصطلاح خودشان ما را تخلیه اطلاعاتی کردند، باز دیدیم شکنجه ها را ادامه می دهند. هر چه می گفتیم شما که اطلاعات گروه را به دست آورده اید، آخر برای چه شکنجه می کنید؟ می گفتند باید هر آنچه که در شب جشن های 2500 ساله در دزفول اتفاق افتاده را بپذیرید. مقاومت کردیم ولی دیدیم دست بردار نیستند. گفتند باید بر عهده بگیرید. هر کدام از شما باید یکی دو تا از انفجارها را بر عهده بگیرید تا ما شکنجه را قطع کنیم. این شکنجه ها حدوداً دو ماه طول کشید و ما با آن سن کمی که داشتیم، زیر شکنجه پذیرفتیم. هر کدام از دوستان ما آمدند و گفتند من مثلاً این دو انفجار را بر عهده می گیرم؛ در حالی که نکرده بودند.
بالاخره بعد از دو ماه یعنی بعد از آبان و آذر 1350 ما به زندان شهربانی
”
در دزفول یک نفر به نام کشاورز بود که به نقشه ایران اشاره می کرد و می گفت: توی این سرزمین پهناور، یک پرنده، یک گنجشک اگر پر بزند، دستگاه اطلاعات و امنیت کشور شاه می فهمد“
دزفول که دیوار به دیوار ساواک بود، منتقل شدیم. زندان کوچکی بود و 80 الی 90 نفر زندانی داشت. فقط ما زندانی سیاسی بودیم و بقیه زندانی جرائم عمومی و عادی بودند. منتها شیخ عبدالحسین سبحانی را هرگز در این مدت نمی دیدیم. او در یک اتاق دیگری دور از دسترس ما بود و ما با همدیگر ارتباط نداشتیم.
بعد از انقلاب، بعضی از شکنجه گران ساواک دزفول دستگیر شدند و بعضی فرار کردند. کشاورز فرار کرد و هرگز او را پیدا نکردیم. نمی دانیم کجا رفت و هنوز هم از سرنوشتش بی اطلاعیم. رباطی دستگیر شد و به اعدام محکوم شد و این حکم در موردش اجرا شد. سرهنگ افراسیابی رئیس ساواک دزفول هم دستگیر و به اعدام محکوم شد.
عجیب است بچه های مذهبی با آن سن و سال کم در برابر شکنجه هایی که واقعاً قابل بیان نیست، مقاومت می کردند. این آدمی که سرهنگ نظامی و رئیس ساواک بود و قبل از انقلاب، بچه های مبارز را با آن سن و سال کمی که داشتند، آن طور وحشیانه شکنجه می کرد و دستور شکنجه می داد، بعد از گرفتار شدن به شدت التماس می کرد. سرهنگ افراسیابی در یکی از بازداشتگاه های دزفول بود. روزها، وقتی می فهمید که یکی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب مثل من برای بازدید به زندان آمده است، التماس می کرد؛ به اسم کوچک من را صدا می زد. می گفت غلامعلی، خواهش می کنم اجازه بدهید من توالت ها را تمیز کنم. خواهش می کنم اجازه بدهید من مجرای فاضلاب زندان را تمیز کنم. به شدت متوسل می شد و با یک حالت التماس گونه ای که واقعاً مایه تأسف آدم می شد، التماس می کرد. در تلاش بود که ما را تحت تأثیر قرار دهد که برویم و برایش عفو بگیریم. البته ما چنان چه از حق شخصی خودمان هم می گذشتیم، صدها شاکی داشت. نمی توانستیم او را آزاد کنیم چون مستقیماً دستور شکنجه و قتل صدها نفر را صادر کرده بود. ولی به هر حال در نتیجه این التماس ها واقعاً من متأسفم می شدم که این سرهنگ افراسیابی چه بود و چه شد؟! با خودم می گفتم ببین به چه فلاکتی افتاده است؟! بالاخره هم حاکم شرع از تهران آمد و او را محاکمه کرد و به اعدام محکوم شد و تیرباران شد.
محرمانه: نام این گروه زیرزمینی که داشتید، چه بود؟ دکتر غلامعلی رشید: بله، نامی که شهید شیخ عبدالحسین سبحانی بر این گروه گذاشت، جبهه اسلامی دفاع بود.
محرمانه: سردار، برادر قاسم چه کسی است؟
دکتر غلامعلی رشید: برادر قاسم – اگر منظور شما را درست درک کرده باشم – برادر عزیزم آقای دکتر محسن رضایی بود. در سال 1354 که ما گروه جدیدی را به نام منصورون تشکیل داده بودیم، ایشان هم عضو گروه ما بود. این را می دانستیم که در میان اعضای گروه، برادری به نام قاسم هست. ولی این که قیافه و شکلش چطور است، نمی دانستیم. ضمناً می دانستم که مسئول یکی از حصن (خانه تیمی) های ما است. من هم رئیس یک حصن (خانه تیمی) دیگر بودم.
بعدها که برای بار دوم در اصفهان دستگیر شدم، در زندان [کمیته مشترک به اصطلاح ضد خرابکاری تهران] یکی از اعضای منصورون به نام آقای عیدی فعال گفت من جزو تیم برادر قاسم بودم. قاسم را برای من توصیف کرد و من بعد از آزادی از زندان در اولین برخوردی که در یکی از عملیات های گروه در شهرستان شوشتر با ایشان داشتم، ایشان را شناختم که همین برادر عزیزمان آقای دکتر محسن رضایی بود. در زندان، آن دوستمان مثلاً تعریف می کرد که برادر قاسم، هیکلش این طور است، نوع حرف زدن و طرز رفتارش این طور است. ضمن این که ایشان تشخیص داده بود که برادر قاسم، متأهل است. درست هم تشخیص داده بود.
در حقیقت در بین اعضای گروه ما تنها کسی که متأهل بود و زن داشت، ایشان بود. و یکی دو تا از فرزندانش هم در همین حصن (خانه تیمی) های قم و کاشان به دنیا آمدند.
همه ما اسم مستعار داشتیم و همدیگر را نمی شناختیم. اسم مستعار من سید هاشم بود. شهید غلامحسین صفاتی دزفولی در اسم داشت؛ صادق و بعداً رسول. اسم واقعی همدیگر را نمی دانستیم و سعی هم نمی کردیم بدانیم. مثلاً توی حصن (خانه تیمی) که به طور منظم ورزش می کردیم، اگر کارت شناسایی کسی از جیبش می افتاد، چشممان را می بستیم که نفهمیم او چه کسی است. چون هر میزان اطلاعاتی که از همدیگر می داشتیم، همان بلای جان ما در شکنجه می شد و باید پاسخ می دادیم که آن فرد، کیست. بنابراین همدیگر را نمی شناختیم و دنبال این هم نبودیم که بشناسیم.
البته من یک خطایی کردم که به خاطر آن هرگز خودم را نبخشیدم. در حقیقت من تنها کسی بودم که می دانستم صادق، همان غلامحسین صفاتی دزفولی است. البته تا زمان شهادتش به هیچ کس نگفتم ولی هرگز خودم را نبخشیدم که به خاطر کنجکاوی به هویت واقعی شهید غلامحسین صفاتی پی برده ام.
ادامه دارد ...